PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : داستانک؛ بیزنس درجه یک علی آقا



A G H I L
2014-01-14, 17:37
یه روز که داشت سوار مترو میشد نزدیک در ورودی، یه تابلو توجهش رو جلب کرد: “این مغازه واگذار می‌شود” ….. خودش بود! تمام چیزی که لازم داشت همین بود! ترکیب کار تو ذهنش، خیلی شفاف و روشن شکل گرفته بود.
ـ مغازه کوچک دم در ورودی مترو
ـ چایی شیرین و ساندویچ نون و پنیر تو ظرف یکبار مصرف که سرپایی هم میشد خوردش.
بله کارها ردیف شده بود. اجاره مغازه که رسمی شد لوازم رو مستقر کرد و شروع کرد به کار.
تابلو زد: “صبحانه علی آقا”، مردم هم ازهمون روز اول استقبال خوبی نشون دادن.
یه چایی داغ و خوشمزه و خوش طعم با نون سنگک و پنیر تبریز. ظرف ٣ یا ۴ دقیقه یه صبحانه خوب می‌خوری، قیمت هم مناسب بود.
آقا چند روزی نگذشت که جلوی در مغازه به اون کوچیکی “صف” می‌بستن! گاهی ١٠ ـ ١۵ نفر تو صف بودن. به قول امروزی‌ها؛ بیزینس عالی ….. توپ! مردم راضی، “علی آقا” هم خوشحال.
تا حالا شنیدین یکی از بس کارش خوب باشه مردمو کلافه کنه؟ !؟!
“ای داد و بیداد، حالا چیکار کنم؟ این جاشو نخونده بودم!!!”
می‌دونین چی شده بود؟ خوب صبحانه علی آقا کارش گرفته بود، متقاضی زیاد بود و صف گاهی طولانی میشد و اون ته صفی‌ها کفرشون در میومد تا نوبتشون بشه. تقریبا یه عده این قدر معطل می‌شدن که قید صبحونه علی آقا رو می‌زدن و دلخور، سر صبحی گشنه، تو صف وایستاده، صبحانه نخورده، ول می‌کردن و می‌رفتن!
شهرت خوبی که بهم زده بود داشت لطمه می‌دید ….. “چیکار کنم؟” به هر راهی بگین زد؛
ـ یه شاگرد گرفت (تو جا به اون تنگی) که چایی‌ها رو ریخته و آماده داشته باشه.
ـ یه بسته‌بندی سفارش داد که یه چایی و یه ساندویچ باهم توش بود که حملش راحت بشه.
ـ قیمتاشو آورد پایین‌تر که واسه مردم بصرفه‌تر باشه ….. ولی مشکل صف و معطلی داشت جدی جدی شاخ میشد …..
“اینطوری نمیشه ….. باید هرطور شده از شر این مشکل خلاص شم وگرنه اسممو عوض می‌کنم”. خیلی فکر کرد. روز و شب داشت مرور می‌کرد که چه کاری رو می‌تونه سریع‌تر انجام بده؟ ولی دیگه از این سریع‌تر نمیشد تا این که …..
یه روز شروع کرد وقت گرفتن که از اول رسیدن مشتری تا رفتنش، هر کاری متوسط چقدر طول می‌کشه؟
ـ سلام و احوالپرسی ۵ ثانیه
- گرفتن سفارش مشتری ١٠ ثانیه
- تحویل سفارش مشتری و بسته بندی ١۵ ثانیه
- گرفتن پول و دادن بقیه پول مشتری ٢۵ ثانیه …..!!!!
نتیجه‌گیری مهم سوم: “صبر کن ببینم! یعنی تقریبا نصف وقت من با هر مشتری سر پول دادن میره؟ یعنی اگه یه راهی پیدا کنم که مشکل پول دادن، بقیه پول، پول خورد و …. رو حل کنم دو برابر سریع‌تر می‌فروشم؟ و صف دو برابر سریع‌تر جلو میره؟ خوب اگه اینجوری یاشه، هیچکس دلخور نمی‌ذاره بره. عالی میشه!”
“خوب چیکار کنم؟ کوپنی‌اش کنم؟ اول ماه به هر کی کوپن بدم؟ ….. نه بابا، کسی وقت این کارا رو نداره. چوب خط بزنم و آخر ماه ار هر کی پول بگیرم؟ نه جانم، اینم که صرف نمی‌کنه، کافیه چند نفر نیان تسویه کنن، مگه من چقدر سود دارم؟ آخه این روزا به هیچکی هم که نمیشه اعتماد کرد …..”
“صبر کن ببینم ….. چرا نمیشه؟ ….. عجب فکر بکری! ….. آخ جااااااان، پیدا کردم!”
“اعتماد” کردن به مشتری در روزگار بی‌اعتمادی!
فرداش “علی آقا” رفت بانک و چند دسته اسکناس ١٠٠ و ٢٠٠ و ۵٠٠ تومنی گرفت، دو تا جعبه درست کرد و توی هر کدوم مقداری از اون اسکناس‌ها رو گذاشت. جعبه‌های پول خرد رو گذاشت یه قدری اونورتر، کنار گیشه‌ای که چایی و ساندویچ رو تحویل می‌داد. تصمیم خودشو گرفته بود. با خودش می‌گفت: “من که دزدی نکردم و پولم حلاله ….. ملت هم که با من پدرکشتگی ندارن که پولمو بخورن ….. پس اگه من بهشون اعتماد کنم کار خطایی نیست، تازه اگر صدی چند نفر هم پول ندن ایرادی نداره خودم هم اگه روزی یکی دو نفر بیان و چایی مجانی بخوان که بهشون میدم پس چه فرقی می‌کنه؟”
لحظه بزرگ ….. مشتری اول اومد:
ـ سلام علی آقا صبح به خیر!
ـ سلام عزیز جان خوب هستین انشااله؟
ـ بله، سلامت باشین.
ـ یه چایی شیرین، یه نون پنیر؟
ـ آره جونم.
ـ میشه ۴٠٠ تومن، بفرمایین ….. قابلی هم نداره.
ـ چشم، الان تقدیم می‌کنم ….. (جیب‌هاشو می‌گرده، کیفشو بیرون میاره …..) الان تقدیم می‌کنم.
ـ لازم نیست عجله کنی جونم، یه جعبه اونجا گذاشتم، پول خورد هم توش هست، لطفا خودت پولتو بریز اون تو، باقیشو بردار و برو به سلامت، روز خوبی داشته باشی.
ـ شوخی می‌کنی؟ دستم انداختی؟
ـ نه جون داداش خودت برو ببین.
(مشتری اول با ناباوری رفت سمت جعبه و …..)
دومی:
ـ سلام علی آقا
ـ سلام خانم بفرمایین؟
ـ یه چایی ٢ تا نون پنیر لطفا
ـ چشم …..
چند روز اول تا مردم بفهمند که “علی آقا” چه تغییر مهم و جالبی در کارش داده یه کم طول کشید. حتی بعضیا بیشتر از معمول طول دادن تا مطمئن بشن که درست فهمیده‌اند.
ولی از روز سوم و چهارم مردم اصلا میومدن که خودشون به چشم خودشون این پدیده عجیب غریبو ببینن و اصلا از این نون و پنیر و چایی شیرین بخورن تا باورشون بشه.
از همه مهم‌تر این بود که “علی آقا” چاره کارو پیدا کرده بود. فکرش واقعا درست کار کرده بود و صف تقریبا دو برابر سریع‌تر جلو می‌رفت.
فروش علی آقا دو برابر شد و ….. سودش بیشتر از دو برابر! بگو چرا؟
خوب معلومه! این روزها ١٠٠ تومن پولی نیست. خیلی‌ها از این که علی آقا به مشتری‌هاش این قدر احترام گذاشته بود و بهشون اعتماد کرده بود که پولشون رو خودشون بدن و بقیه‌اش رو هم خودشون بردارن این قدر خوششون اومده بود که اصلا قید بقیه ١٠٠ تومن رو می‌زدن و دستخوش و انعام می‌ذاشتن و می‌رفتن. این سود خالص بود و کم هم نبود!
هیچکس “علی آقا” رو از این خوشحال‌تر و شادتر ندیده بود.
مشتری‌ها هم، همه از دم، روزشون رو با یک اتفاق ساده دلپذیر شروع می‌کردن. بعدها داستان‌های زیادی دهان به دهان شد که چقدر مشتری‌های علی اقا در طول روزشون برخوردهای بهتری با مردم دیگه داشته‌اند و دلیلش یک آغاز خوب با “علی آقا” و اعتماد و روی خوش او بود



منبع : http://speroo.ir/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%9B-%D8%A8%DB%8C%D8%B2%D9%86%D8%B3-%D8%AF%D8%B1%D8%AC%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%A2%D9%82%D8%A7/

rezaonline.net
2014-01-14, 22:59
آفرین به علی آقا !!!
دقیقا من الان درگیر فاز اولشم .
یه جای خوب توی مرکز شهر پیدا کنم :(

moj1rayaname
2014-01-14, 23:55
خیلی عالی ؛ علی آقا میتونست بحث کوپن رو Ok کنه ... مثلا کارت صبحانه علی آقا با 20% تخفیف ... یه کارت ویزیت سفارش میداد طوری که روش مثلا 10 تا دایره کوچیک داشته باشه و قیمت کارت مشخص..خ
مشتری کارت و میداد علی آقا یه دایرشو تیک میزد و هر وقت دایره ها تموم شد کارت جدید (پول 10 صبحونه با 20% تخفیف ) و ..

dataland
2014-01-15, 00:03
خیلی عالی ؛ علی آقا میتونست بحث کوپن رو ok کنه ... مثلا کارت صبحانه علی آقا با 20% تخفیف ... یه کارت ویزیت سفارش میداد طوری که روش مثلا 10 تا دایره کوچیک داشته باشه و قیمت کارت مشخص..خ
مشتری کارت و میداد علی آقا یه دایرشو تیک میزد و هر وقت دایره ها تموم شد کارت جدید (پول 10 صبحونه با 20% تخفیف ) و ..
نه به نظرم این کاری که شما میفرمائین خوب نیست چون:به جملات زیر دقت کنید:

از همه مهم‌تر این بود که “علی آقا” چاره کارو پیدا کرده بود. فکرش واقعا درست کار کرده بود و صف تقریبا دو برابر سریع‌تر جلو می‌رفت.
فروش علی آقا دو برابر شد و ….. سودش بیشتر از دو برابر! بگو چرا؟
خوب معلومه! این روزها ١٠٠ تومن پولی نیست. خیلی‌ها از این که علی آقا به مشتری‌هاش این قدر احترام گذاشته بود و بهشون اعتماد کرده بود که پولشون رو خودشون بدن و بقیه‌اش رو هم خودشون بردارن این قدر خوششون اومده بود که اصلا قید بقیه ١٠٠ تومن رو می‌زدن و دستخوش و انعام می‌ذاشتن و می‌رفتن. این سود خالص بود و کم هم نبود!

mori2000
2014-01-15, 04:19
خیلی عالی ؛ علی آقا میتونست بحث کوپن رو Ok کنه ... مثلا کارت صبحانه علی آقا با 20% تخفیف ... یه کارت ویزیت سفارش میداد طوری که روش مثلا 10 تا دایره کوچیک داشته باشه و قیمت کارت مشخص..خ
مشتری کارت و میداد علی آقا یه دایرشو تیک میزد و هر وقت دایره ها تموم شد کارت جدید (پول 10 صبحونه با 20% تخفیف ) و ..

دلیل پیشرفت کار این آقا به دو دلیل بوده
1- اعتماد به مشتریان
2- سود دوبرابر یعنی از طریق انعام و مبلغ 100 تومان بیشتر
البته ایده های دیگه ای داشت، ولی میشه گفت کارش معرکه بوده چون بهتر از این که به مردم اعتماد کنی کاره دیگه ای نمی شد
ولی ای کاش تو واقعیت هم وجود داشت از این افراد

h-agah
2014-01-15, 09:28
مشتریان گذری خیلی زیاد هستند . چندین دقیقه باید با مشتری صحبت بکنه تا اونها رو متوجه بکنه که قفسه ی پولها کجا هست و پول رو خودشان باید خرد کنند .و مطمئنا به مراتب بیشتر از خرد کردن پول دستی ، وقت مشتری تلف خواهد شد

جدای از این ادمهای نمک نشناس و دزد کم نیستند و هم صبحانه رو خواهند خورد و هم پولی هم از صندوق برمیدارند . و در این صورت فرد مورد نظر ، فروشنده را فردی ساده لوح و نادان فرض خواهد کرد نه یک آدم خوش حسابی که به مردم اعتماد دارد .
به نظر من بخشی از این داستان تخیلی هست یا اگر واقعی باشد بیشتر تاثیر منفی در فروش خواهد داشت .
اعتماد به مشتری باید عاقلانه و منطقی باشد

بربری فروش شهر ما هم همین کار آقا علی رو می کرد و پولها رو مشتریها خودشان به صندوق میگذاشتند و خرد میکردند . بعد یکماه متوجه اشتباهش شد و دیگه داداشش هم بخواهد ازش بربری بگیره دستی ازش میگیره

amiri113
2014-01-15, 11:49
داستان جالب و خوبی بود. به نظر من ايده صبحانه ميتونه موفق باشه. تو ايران اصلا روش فکر نشده ولی برای مثال تو آمريکا اکثر مردم صبحانه خودشون رو تو مسير کار ميخورن.
به نظرم اين کار ميتونه تو ايران موفق باشه.
دو نکته برای من تو اين داستان وجود داشت.


ـ قیمتاشو آورد پایین‌تر که واسه مردم بصرفه‌تر باشه ….. ولی مشکل صف و معطلی داشت جدی جدی شاخ میشد …..

وقتی علی آقا صفش طولانی ميشد و نميتونست به مشتری ها سرويس بده به نظرم بايد قيمت ها رو ميبرد بالاتر. اينطوری ميتونست نسبت بين طول صف و قيمت رو کنترل کنه.
چون با بالاتر رفتن قيمت ها يک عده منصرف ميشدن و خريد نميکرد. صف کوتاهتر ميشد در حالی که سود علی آقا تغيير نکرده بود. چون فروشش کمتر شده بود ولی سودش بيشتر شده بود.

در واقع زمانی که ايشون قدرت پشتيبانی از 100 مشتری رو نداشت بايد به 10 مشتری فکر ميکرد و با راضی نگه داشتن اون 10 مشتری به اندازه اون 100 مشتری سود ميکرد.


“صبر کن ببینم ….. چرا نمیشه؟ ….. عجب فکر بکری! ….. آخ جااااااان، پیدا کردم!”

من هميشه اين خاطره رو تعريف ميکنم 8->
يادمه سال سوم راهنمایی تو يک مدرسه ای درس ميخونديم که حدود 80 90 تا دانش آموز داشت (تعداد دانش آموزا خيلی کم بود. و يک مدرسه کوچيک بود.)
مدير مدرسه آقای مسرور نعمت اللهی مجری مسابقه 7 خوان بود که اون زمان از تلوزيون پخش ميشد. ايشون پدر روزبه نعمت اللهی هستن که خواننده هستن.
آقای مسرور آدم بسيار خوبی بودن و به نظرم ما تو زندگی خيلی مديون ايشون هستيم چون انقدر به بچه های مدرسه بها ميداد و در واقع آدم حسابشون ميکرد که اين روزها هر کسی برای خودش چيزی شده (بجز ما :) )
يک روز آقای نعمت اللهی تصميم گرفت بچه ها رو آدم تر حساب کنه :)
يک جعبه شکلات پر گذاشت تو راهرو و کنار اون يک جعبه خالی گذاشت.
سر صبح به بچه ها گفت هر کسی شکلات برداشت پولش رو بزاره تو جعبه بقليش. (اون زمان از دوربين مدار بسته و اين چيزا خبری نبود :) )
تا ظهر همه چيز خوب پيش ميرفت تا اينکه ظهر بچه شرای مدرسه
هم شکلات ها رو زدن هم پولا رو زدن :)

قطعا اون بچه ها نيازشون به اون شکلات و پولا نبود :) چون مدرسه غيرانتفاعی تو منطقه 3 تهران بود و فکر ميکنم بچه ها هر چيزی رو اراده ميکردن پدراشون بهشون ميدادن.
به نظرم هدف اين بود که همون بچه کوچيکا هم نعمت اللهی رو ضايع کنن و بگن اينکارا رو نکن.

هر چند نعمت اللهی ضايع نشد ما بچه ها بوديم که ضايع شديم ولی اين خاطره هميشه تو ذهن من هست. :)

ما تو شرکت هميشه صحبت ميکنيم که شکلات و کيک بزاريم هر کسی برميداره پولش رو بزاره تو صندوق که بتونيم در آينده بخريم. ولی هر وقت اين بحث پيش مياد من اين خاطره رو ميگم. :))

به نظرم اعتمادی که علی آقا کرد خوب بود ولی اون قضيه دوربين مدار بسته رو هم بزاره بد نيست تا اگر سرش کلاه رفت حداقل بدونه از کجا کلاه سرش رفته. :)

ProMob
2014-01-15, 11:59
داستان جالب و خوبی بود. به نظر من ايده صبحانه ميتونه موفق باشه. تو ايران اصلا روش فکر نشده ولی برای مثال تو آمريکا اکثر مردم صبحانه خودشون رو تو مسير کار ميخورن.
به نظرم اين کار ميتونه تو ايران موفق باشه.
دو نکته برای من تو اين داستان وجود داشت.



وقتی علی آقا صفش طولانی ميشد و نميتونست به مشتری ها سرويس بده به نظرم بايد قيمت ها رو ميبرد بالاتر. اينطوری ميتونست نسبت بين طول صف و قيمت رو کنترل کنه.
چون با بالاتر رفتن قيمت ها يک عده منصرف ميشدن و خريد نميکرد. صف کوتاهتر ميشد در حالی که سود علی آقا تغيير نکرده بود. چون فروشش کمتر شده بود ولی سودش بيشتر شده بود.

در واقع زمانی که ايشون قدرت پشتيبانی از 100 مشتری رو نداشت بايد به 10 مشتری فکر ميکرد و با راضی نگه داشتن اون 10 مشتری به اندازه اون 100 مشتری سود ميکرد.



من هميشه اين خاطره رو تعريف ميکنم 8->
يادمه سال سوم راهنمایی تو يک مدرسه ای درس ميخونديم که حدود 80 90 تا دانش آموز داشت (تعداد دانش آموزا خيلی کم بود. و يک مدرسه کوچيک بود.)
مدير مدرسه آقای مسرور نعمت اللهی مجری مسابقه 7 خوان بود که اون زمان از تلوزيون پخش ميشد. ايشون پدر روزبه نعمت اللهی هستن که خواننده هستن.
آقای مسرور آدم بسيار خوبی بودن و به نظرم ما تو زندگی خيلی مديون ايشون هستيم چون انقدر به بچه های مدرسه بها ميداد و در واقع آدم حسابشون ميکرد که اين روزها هر کسی برای خودش چيزی شده (بجز ما :) )
يک روز آقای نعمت اللهی تصميم گرفت بچه ها رو آدم تر حساب کنه :)
يک جعبه شکلات پر گذاشت تو راهرو و کنار اون يک جعبه خالی گذاشت.
سر صبح به بچه ها گفت هر کسی شکلات برداشت پولش رو بزاره تو جعبه بقليش. (اون زمان از دوربين مدار بسته و اين چيزا خبری نبود :) )
تا ظهر همه چيز خوب پيش ميرفت تا اينکه ظهر بچه شرای مدرسه
هم شکلات ها رو زدن هم پولا رو زدن :)

قطعا اون بچه ها نيازشون به اون شکلات و پولا نبود :) چون مدرسه غيرانتفاعی تو منطقه 3 تهران بود و فکر ميکنم بچه ها هر چيزی رو اراده ميکردن پدراشون بهشون ميدادن.
به نظرم هدف اين بود که همون بچه کوچيکا هم نعمت اللهی رو ضايع کنن و بگن اينکارا رو نکن.

هر چند نعمت اللهی ضايع نشد ما بچه ها بوديم که ضايع شديم ولی اين خاطره هميشه تو ذهن من هست. :)

ما تو شرکت هميشه صحبت ميکنيم که شکلات و کيک بزاريم هر کسی برميداره پولش رو بزاره تو صندوق که بتونيم در آينده بخريم. ولی هر وقت اين بحث پيش مياد من اين خاطره رو ميگم. :))

به نظرم اعتمادی که علی آقا کرد خوب بود ولی اون قضيه دوربين مدار بسته رو هم بزاره بد نيست تا اگر سرش کلاه رفت حداقل بدونه از کجا کلاه سرش رفته. :)
با 99% حرفاتون موافقم ، جز اون افزایش قیمت !
اتفاقا افزایش قیمت باعث سود ایشون نمیشه ، چرااا؟؟
ایده تا وقتی که نو هست جواب میده ، وقتی 2نفر این داستان رو ببینن و بدونن باز جا داره که 100 تومن ارزون تر بدن ، یه بابایی میومد 3تا مغازه اجاره میکرد تو ایستگاه های مختلف و با همون 100 تومن ارزونتر کارو از دست ایشون درمیاورد ، یا مثلا قیمت رو ثابت نگه میداشت و کیفیت رو بیشتر میکرد و علی آقا کله پا میشد !
کار درست این بود که ایشون یه شعبه دیگه هم میزد همونجا یا جاهای دیگه !

lida_200
2014-01-15, 12:20
جالب بود
ولي علي آقا ميتونست جلوي هدر رفتن وقت توي صف رو بگيره
مثل تمام فست فود ها
گرفتن پول
صادر كردن يه فاكتور و تحويل به مشتري
تحويل فاكتور به علي اقا و تحويل گرفتن صبحانه

خوبي اين روش اينه كه اگه مشتري يك ساعت هم توي صف معطل بشه صف رو ترك نميكنه چون پول رو همون اول داده

safircod
2014-01-15, 14:06
انشاالله علی آقا و ما ایرانی ها در آینده نزدیک از روش های دیگه پرداخت مثل nfc بتونیم استفاده کنیم تا صف ها کوتاه تر بشه

amiri113
2014-01-15, 14:56
انشاالله علی آقا و ما ایرانی ها در آینده نزدیک از روش های دیگه پرداخت مثل nfc بتونیم استفاده کنیم تا صف ها کوتاه تر بشه

انشالله به اين موضوع و کيف پول های الکترونيکی توجه بيشتری بشه. :)

mosisms
2014-01-15, 15:02
خیلی جالب بود
ممنون عقیل جان

در مورد پرداخت ان اف سی هم طبق اطلاعی که دارم(یکی از اقوام تو شرکت انفورماتیک بانک مرکزیه)یه سامانه با نام سپاس(سامانه پرداخت الکترونیکی سیار) در حال طی مراحل آزمایشیشه که یکی از اکسپتور هاش ان اف سی هستش
مهر ماه تو مرحله آزمایشی بود
اون دوستم گفت باید تاقبل بهمن ارائه بشه

rezaonline.net
2014-01-15, 15:17
به نظرم اعتمادی که علی آقا کرد خوب بود ولی اون قضيه دوربين مدار بسته رو هم بزاره بد نيست تا اگر سرش کلاه رفت حداقل بدونه از کجا کلاه سرش رفته.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نه بابا انقدر هم لازم نیست هزینه کنه ، فقط یه کاغذ بزنه اینجا به دوربین مدار بسته مجهز هست کفایت میکنه :)

ahijoon
2014-01-15, 15:26
من الان وقت کردم بخوانم... عقیل جان ماجرا واقعیه ؟؟؟

من که فکر نمیکنم ! الان همچین بیزنسی با این مدل راه بندازی اونم دم مترو ... بله خیلیا حساب میکنن پولو میذارن و میرن... اما بعضیا پولو ورمیدارن و میرن ... اصلا و ابدا راه نداره... یادمه یه بربری فروش داشتیم دس تنها بود همچین کاری میکرد... میگفت روزی حدود 5 تومن مردم بهم پول پاره پوره یا نصفه میندازن !!! بعضیا هم ...

اصولی ترین کار برا این ماجرا اینه دستگاه طراحی بشه و کارت های اعتباری براش تهیه بشه... یه چی مثل دستگاه های پوز حالا یکم بزرگتر. یا بانکی باشه یا اختصاصی فروشگاه

یارو میاد چیز میز میخره سریع کارت بکشه بره... طبیعتا مبالغ رد و بدل شده رو هم اپراتور تحویل جنس میبینه هم مشتری.

نتیجه ش میشه درستی کار و خطای کم - اعتماد هر دو طرف - سرعت در نقل و انتقال و مبادلات - و مهمتر از اون ترویج کارت های الکترونیکی که نیاز روز هست بین عموم.

A G H I L
2014-01-15, 15:51
واقعی بودن یا نبودنش رو نمیدونم . برای من هم کمی عجیب بود
این دوره زمونه خیلی کم پیش میاد که به همه اعتماد کنی و ضرر ندی..

digitak
2014-01-15, 16:09
فوق العاده بود! ولی متاسفانه توی جامعه مجازی نمیشه ایده علی آقا رو پیاده کرد!
علی آقا هنوزم مشغوله ؟ کجاست مغازش ؟

سـعید
2014-01-15, 18:09
بچه ها کسی خبر داره ایا این داستان واقعی بود یا تخیلی ؟

ahijoon
2014-01-15, 21:20
بچه ها کسی خبر داره ایا این داستان واقعی بود یا تخیلی ؟

مش سعید میخواستم اولش هم اشاره کنم .. ولی خواستم از خود عقیل بپرسم مطمئن شم. الان با اطمینان بالا عرض میکنم توهمی - تخیلی هست و به نوعی من اینو از متن داستان حس کردم ساخته ذهن نویسنده هست . این مورد فقط و فقط در گذشته ممکن بوده... نه الان اونم جلو در مترو !!!!